ما فردا صبح عازم یک سفر یک روزه به شمال هستیم. یعنی فردا صبح می ریم و پس فردا بر می گردیم. جا رزرو کردیم و وقتمون سر دنبال جا گشتن تلف نمی شه.
می ریم سمت بابلسر
وقتی برگشتیم به سوراخ آبگرمکن و خرید مدرسه و تهیه ی روپوش و شستشوی پرده ها و مرتب کردن خونه و ترمیم پشت بام و تعمیر بخاری فکر می کنم
از خریدن مرغ منصرف شده ام. بیخیال بابا
===
جای همه تون سبزه
با این همه خرج و مخارج و عقب موندگی مالی که تو زندگی داریم حالا خر بیار و باقلی بار کن که آبگرمکن سوراخ شده. تعمیرکار اومده دیده می گه اگه بخواهیم تعمیرش کنیم جوش می دهند وحدود پنجاه هزار تومن خرجشه (البته این رو گفت. خدا می دونه چه قدر از کنارش خرج در بیاد؛ خرابی فلکه؛ تعویض جای شیر اطمینان و لابد تعویض ترموستات و …!) در ضمن خود طرف گفته دوباره به زودی همین مشکل تکرار می شه و تضمینی روش نیست وقتی جوشکاری شه. امروز رفتم قیمت گرفتم کوچیکتر از این آبگرمکن رو دویست و بیست هزار تومن می گن ولی طرف گفت ارج هست. تازه هزینه حمل و نصب هم میاد روش. در حال حاضر یه ظرف گذاشته م زیرش و گفتم به درک. آب بره تا ببینیم چه باید کرد
من به هیچ وجه نباید از مسافرت یک روزه ی آخر هفته صرف نظر کنم. آبگرمکن سوراخه؟ به درک. موعد بیمه ی ماشین نزدیکه؟ به جهندم! قبض های تلفن و همراه پرداخت نشده ؟ که چی؟ دختره سرما خورده و لیموشیرین کیلویی هزار و پونصد تومنه؟ نوش جونش! ای بابا. دیوونه شدم. پس کی این یارانه های نقدی رو می ریزن به حساب؟ من می خوام برم مرغ بخرم!ا
نتونستم. نه نتونستم در حالی که سال ها منتظر این لحظه بودم؛ از پشیمونیش لذت ببرم.
بعد از این همه سال که منتظر این روز بودم… خاک بر سرم! دلم خنک نشد! در واقع هیچ حسی بهم دست نداد. گویا در همه موارد بی حس شده ام. انگار این آدم برا من مرده. یادم می آد چه قدر دوستش داشتم. چه تصوری ازش داشتم. چه قدر اولین بار که اومد از دیدنش خوشحال شدم. ولی چی شد؟ به کجا رسیدی بی بی با صداقتت؟ با تلاشت؟ با نداهایی که دادی که کلاه سرش نره؟ فقط خودت رو ضایع کردی. چنان دور و برش رو محاصره کرده بودند که حالیش نبود تو چی می گی. حالا بعد از این همه سال؛ می دونم می تونستم حداقل تو دلم لذت ببرم یا دلم خنک شه. ولی نشد. باید بشینم با دلم حرف بزنم بگم خنک شو! خوش به حالت شه! ببین به چه نتیجه ای رسید و فهمید دشمن کیه و دوست کیه (هنوز مطمئن نیستم حالیش باشه!) و به آرزوت رسیدی. پرده ها افتاده و مرد و نامردها بعضی هاشون معلوم شدند. نه! نمی شه اون خاطرات رو پاک کرد. وقتی به شخصیتت توهین می شه؛ دیگه هیچی جبران اون توهین رو نمی کنه. حتی اگه ببینی طرف لجن مال شده هم دلت خنک نمی شه!ا
تازه اگه یه خری مثل بی بی باشی که دلت هم این وسط به حال طرف می سوزه می ری براش حوله ی تمیز و آب گرم هم آماده می کنی می گی: می خوای بیام برات کیسه بکشم؟!ا
نه! من چیزی نگفتم. هیچی. نه گفتم که متاسفم. نه گفتم که خوشحالم. حداقل سکوت کردم. زیاد پشت گوشهای مخملیم رو نشونش ندادم! فکر می کنه من دیگه خر نیستم!ا
روش نمی شه. روش نباید بشه اگه اون سفرش رو یادش بیاد. انسان ها تا چه حد فراموشکارند؟ اون قدر پر رنگه که طرف باید احمق باشه یادش بره چه ها کرده و چه ها گفته!ا



